شب بود و من در دشتی وسیع در کنار یکی از دوستانم در جاده ای که انتهای آن نامشخص بود قدم میزدیم نسیم خنکی صورت هایمان را نوازش میداد. آسمان به طرز شگفت انگیزی پر از ستاره های درخشان بود ناگهان رنگ تیره ی آسمان از سمت افق به سرخی و روشنی گرایید و این روشنایی بیشتر و بیشتر میشد و ما را محو خود کرده بود چیزی به ما نزدیک میشد یا از آسمان میگذشت. ما در ته قلبمان عاشقش شده بودیم